تبليغاتX
دختر شمال شرقـــــــــــی

nazedel

دختر شمال شرقی

nazedel

http://nazedel.blogfa.com

دختر شمال شرقـــــــــــی

دختر شمال شرقـــــــــــی

دختر شمال شرقـــــــــــی

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست

دختر شمال شرقـــــــــــی

 

پيام مدير


روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست

امكانات وبلاگ
 

سکوت .............................بالاترین فریاد

سکوت .................بالاترین فریاد

سکوت ..........بالاترین فریاد

سکوت ...بالاترین فریاد

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای

غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و
از بی وفایی یار صحبت کرد. و این که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و
پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.شاگرد گفت که سالها ی متمادی عشق دختر را در
قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگراو احساس می کند باید برای
همیشه با عشق خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:( اما عشق تو به دخترک چه ربطی دارد؟)
شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور هیجان هم در وجود من نبود؟)

شیوانا با لبخند گفت: چه کسی گفته است.تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل
آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.این ربطی به دخترک ندارد.هرکس
دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک
برود! این عشق به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در
دستت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد.دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام
داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور
و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی)

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
گفتی که ماندن من برات خواب و خیال شده

کابوس شده

عذابت می ده

می خوای مثل روزای بی قیدی خودت

راحت تا لنگ ظهر روی تشک بی قید و بندی خودت دراز بکشی

اما مگه می شه

قول می دم

کمتر مزاحمت بشم

می دونم ....... سخته

اما ممکنه

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
برای دیدن تو

باز هم مثل همیشه

یک فنجان چای و یک پیش دستی  بیسکوبیت

چقدر مدام به من زل می زنی

رهایم کن

گفتم برای دیدن تو

نه برای انتقام از تو

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
خورشید یعنی شروع

شروع یک روز در امتداد صبح

و

بازبشر خاکی همچنان مبهوت

گذرای عمر

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
حرمت انسانها  به میزان حریم نگاهشان بسته است.

این اولین  شرط برای آغاز بود.

آری من :

تو را نه برای شراکت که برای نفس کشیدن برگزیده ام .

تو را نه برای با هم بودن که برای برای هم بودن انتخاب کرده ام

 هنوز هم می دانم :  وقتی می نویسم تنها وتنها تو

راز جملات مبهم مرا درک می کنی . ایمان دارم که جمله ای خطا نگفته ام.

اصلا هم برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند. اصلا

همین که تو را در آرامش می یابم

برایم بالاترین

آرامش است

بدرود

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
همه در اشتباهند اما یقین دارم اگر چشمانت هنوز مهمان نوشته های من است

تنها وتنها تو حرف حرف دل نوشته هایم را می فهمی.

چقدر قد عقل بعضی ها کوتاه است که گمان می کنند

من تو را برای خود می خواهم

افسوس

افسوس که نمی دانند قرارمان هرگز این نبوده است.

من تورا برای خودت می خواهم

واین جمله مبهم را تنها وتنها دختر شمال شرقی می فهمد

ونه هیچ کس دیگر

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
سلام

امروز یکسال و سه ماه و چهار روزه  که نمی دونم

بگم قهری

بگم  روت نمی شه

بگم بی خیالم شدی

 بگم  ازم سیر شدی

بگم به قول خودم تاریخ مصرفم تموم شده

بگم دوسم نداری

بگم.....بگم.....بگم

اما خودت خوب می دونی که اگه تو به فرض هم حرفای بالا رو بزنی

من نمی گم

هرگز

نمی دونم .ام یادت باشه  تا تو بازنگردی می نویسم

مطمئن باش

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
تو را چگونه از خود راندم

نمی دانم

اکنون که فاصله میان من و تو

به اندازه وسعت یک سکوت تلخ

و به حجم یک فریاد سیاه است

قدر تو را می دانم

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
طلسم تو را روزی خواهم شکست

همان طلسمی که به گردن داری و جا بجا با خود می بری

همان طلسمی که مرا از چشم تو انداخت ولی نتوانست تو را از قلب من بیاندازد.

من با طلسم تو در جنگ خواهم شد و باور کن

یا خود را خواهم شکست

یا طلسم تو را

مواظب سینه ات باش

تیری برای شکستن طلسمت روانه کرده ام

مواظب باش

به قلبت نخورد.

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

 

ویرانه نه آن است که جمشید بنا ساخت


ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت


ویرانه دل ماست که با هر نگه تو


صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
دیروز در امید فردا

امروز در حسرت دیروز

فردا در غبار امروز

و باز

من ماند م و تو

من ماندم و خاطرات خوش با تو بودن

 

 

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

اونایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن که خیلی  اهل کل کل کردن نیستم. خیلی عادت ندارم

که جواب همه نظرات را بدم  و یا برای بازدید دید آنها برگردم.

************************

اما یه دوستی مدتیه که به نوعی معتاد این وبلاگ شده . همه کاری هم کرده از خواهش و التماس گرفته  ......تا تهدیدو ارعاب.

واسه چی؟؟؟

مدعیه که این وبلاگ مال یه نفر دیگه است و من صاحب شدم. دوست عزیزی که رویاهایت به مرگ تدریجی  یکی پس از دیگری می می رند  گوش کن:

۱- اولا بابت همراهی با وبلاگ در این مدت ممنون

۲- ثبت وبلاگ یک فرایند قانونی و منسجمی دارد. فکر نکنم الکی الکی بتوان وبلاگ یکی را صاحب شد.

۳- اگر واقعا من صاحب وبلاگ نیستم ( که مطمئن باش هستم ) از صاحب اصلی وبلاگ که می شناسیدش و به قول خودتان نیم ساعت قبل باهاهش حرف زدین  بگین بیاد ....با یه نشونی وبلاگش رو پس بگیره

۴- یه چیز بگم ناراحت نمی شی ........این وبلاگ از روز اول هم دو نفره بود . اما مطمئن باش یک نفرش تو نبودی . حالا هم دونفره است. منتها این فرق را کرده که یکی می نویسد و یکی فقط می خواند

۵- اون کسی که من برایش می نویسم آنقدر برایم عزیز است که پسورد یکی از زیباترین و پرمحتوا ترین وبلاگهایم در نزدش به امانت است اما در این مدت حتی یک بار هم خیانت در امانت نکرده است.

۶- خدا را شاکرم که در مدت   هیچ توهین و افترایی را به کسی در وبلاگم نزده ام و نخواهم زد. دختر شمال شرقی آنقدر برایم عزیز است که .....

۷- نمی دانم در چندمین بهار عمرت سیر می کنی اما گاهی بعضی از پیغامهایت برایم جالب است. دوست عزیز محاکمه....... این واژه را از کجا به عاریت گرفته ای . به فرض هم که مرا پیدا کردی و به دادگاه رسیدگی به جرمهای رایانه ای هم کشاندی .

وکیل مدافعت چه خواهد گفت: می گوید که من وبلاگ یک نفر دیگر را دزدیده ام.  برایم جالب است  ...تو این وسط چه کاره ای ..  آیا صاحب وبلاگ خودش هم به عنوان شاکی حاضر خواهد شد...... باور نمی کنم زیرا یقین دارم که او از نوشته های من لذت می برد. می داند هنوز زنده ام و دوستش دارم ( البته نه به معنایی که بعضی ها از این واژه دارند) . دلم شهادت  می دهد که حتی شرم مقدسش  نخواهد گذاشت در چشمانم بنگرد.....

۸- دختر شمال شرقی را فکر می کنی چند نفر می خوانند یا در کجاها لینک شده که مشتری دائمی داشته باشد. پس چرااز نوشتن من در یک وبلاگ متروکه می هراسی؟؟؟؟؟؟

۹- راستی چرا اینقدر شجاعت ندارید که از خود ایمیل و یا آدرس  وب و یا شماره تلفنی به جا بگذارید . هرچند اصلا رسمم این نیست که با خوانندگان وبلاگم این جوری ارتباط برقرار کنم اما نوشتن ان از طرف شما می توانست نشانه صداقت شما باشد.

۱۰- جناب آقای  مرگ تدریجی یک رویا:

من و او هم قسم شده ایم که حرفهای دلمان را تنها وتنها و تنها وتنها با خود به گور ببریم . پس اگر واقعا می خواهی بشنوی آنچه را که نمی شود گفت : به مزار من بیا و خوب گوشت را بر خاک لحدم بگذار. در این وبلاگ تنها حرفهایی که لیاقت شنیدن را پیدا می کنند ُ نوشته می شوند.

۱۱- و آخر

من در صورتی وبلاگ مثلا دزدی شما را به صاحب آن بر می گردانم که خودش بخواهد. پس کارت آسان شد  به دختر شمال شرقی بگو بیاید و وبلاگش را بگیرد.

قهر که نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
کاش تو نمی دانستی که برایت می نویسم

تو نه

کسی که خودش می داند

نه امروز که قریب به ....سال است که می داند فکر و ذکرمان فقط همدیگر است نه چیز دیگر.

مرگ

تدریجی

یک رویا

شاید این کلمات جدا از هم قشنگ باشند اما غریبه یادت باشد

من برای تو نمی نویسم

مطمئن باش

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
درسته

اسفند بود که زدم به سیم آخر

وقتی در آن عصر  به یاد ماندنی

حرفی را  که ماهها در گلویم بود به تو زدم

دوستت دارم

خیال می کردم که اولین شب آرامشم آغاز شده است 

حیف

حیف که نمی دانستم

دیگر از آن شب به بعد

  هرگز آرام نخوابیدم

هرگز

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
ناز می کنم تا نیاز تو باز

معنایی دوباره یابد

تو به من آموختی که:

هر روئی

ارزش دیدن

و هر صدایی

ارزش شنیدن

و حتی

هر گلی

ارزش بوییدن ندارد

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
سهم الارث من از  تو :

گناه

تنها وارث من

در کویر نگاه تو بود

سهم الارث من از با تو بودن

کوله باری از گناه شد

و عمری پشیمانی

نه از با تو بودن

نه

که از

با خود نبودن

هرچند ایمان دارم حاضری بار گناهانم را تنهایی بر دوش کشی

اما:

ولاتزر وازره وزر اخری

سهم الارث تو  از من

سلام

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ زبهر هیچ بر هیچ مپیچ

_______________________


خیلی زود دنبال ارث از من می گردی
هنوز کفنم خشک نشده

گناه

جمله یا کلمه ای آشناست برام خیلی آشناست
اینقدر آشناست که من بارها و بارها در موردش برات صحبت کردم
چه شبهایی رو تا خودت طلوع صبح باهات صحبت می کردم که به گناه کشیده نشیم
حالا اومدی و میگی تنها ارثی که من برای تو گذاشتم گناه بود
این ارث گرینبانگیر هر دوی ما شده

خواسته یا نا خواسته

تا زمانی که با خودمون بودیم خبری از این ارث نبود
زمانی که بی خود شدیم خبر دار شدیم ارثی در کار است
با خود نبودن یا با خود بودن

در کنار وژدانی که من بارها در موردش باهات صحبت کردم ولی توجهی نکردی
حیف حیف که به خاطر هیچ برای هیچ پیچیدی و جنگیدی

حیف بر من و تو

ولی از کوله بار گناه باید بگم خود به تنهایی بر دوش کشیدم و میکشم
بار سنگینیه تحملش برام سخت ولی به آینده امیدوارم که این کوله بار گناه رو تبدیل ثواب و خیر کنم
ولی تنهایی نمیتونم یا بهتر بگم بی تو هرگز

در کویر نگاه تو بود که حاضر به تحمل این بازی شدم
در کویر نگاه تو بود که حاضر به جان گرفتن این طفل شدم ، طفلکی که نمی دونم از چه آینده ای برخورداره

گناه _ پشیمانی _ بودن _ نبودن
فکر کن هنوزم دیر نشده خوب فکر کن بدون مزاحمت دیگران

 

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
سلام:

روزگار غريبي است.

دروصل هم زعشق تو اي گل در آتشم

عاشق نمي شوي كه ببيني مي كشم

روزهايي زيادي است تو رانديده ام

در اين فكرم كه شايد از دستم ناراحت باشي

روزها در حال گذزا ست

و آنچه انتظار سردش را مي كشيديم در راه است

يعني جدايي

 

نگاهم بر دراست شايد بيايي

سخت است هم را نديدن

 

بر اي ماكه معتاد به نگاه هم شده بوديم واقعا سخت وجانكاه است هم را نديدن

خدايا ما را به هم برسان

حتي براي يك بار ديگر

درهر كجاي اين آسمان آبي كه هستي نيلوفري باشي

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز دلم بناله شبی گفت نازنینم

این کار تست من همه جور تو می کشم

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
در گذرگاه خاطره ها

هنوز هر روز کوچ ایل یاد تو را

به نظاره نشسته ام

هنوز وقتی که صبح باصدای خوش طبیعت از خواب بلند می شوم

اولین واژه لبان خشکیده من

تو هستی

خواسته ام از او

که تا اخر   این همه درد را

فقط به خاطر راحتی تو

 

پاسداری نمایم.

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
امروز برای شاید اولین بار با خود اندیشیدم که:

 

چه می کنم

 

با خودم

با دلم

با تو

 وبا دلت

می دانم هنوز هم دل خوش به نوشتن هستی

اما تاکجا؟؟

تا کی؟؟

می ترسم

به قول خودت دچار ترس مقدس شده ام

از این می ترسم که حرفهای دلت تمام شود

و فراق تمام نشود.

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
از جدا شدن نوشتی رو تن  زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم

نازنینم یا تو یا من

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو به خنده ای نوشتی

هم نفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن  یه نفس بود

سهم من ازهمه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نگردم

سر رو شونه هات نذاشتم  مثل دستام سرد سردم

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
هنوز برای رسیده به تو

باید تمام جغرافیای دلم را زیر پا بگذارم.

تو تنها ستاره قطبی من نبودی

بلکه برای من همچون  مغناطیسی بودی که بدون آن

حتی ستاره قطبی هم کشش ندارد

آری

کشش ندارد.

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
حالم خوب نیست

حتی خودت هم می دانی

زیرا دیگر دختر شمال شرقی بودن برایم افتخار نیست

در جغرافیای زندگیم وقتی

تو ستاره قطبی نباشی

چگونه شمال شرقی را پیدا کنم

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
بگذار تمام اهالی ایل ترکمن بدانند که در این حوالی کسی به دنبال دل خود 

دویدن به دنبال ایل را بهانه کرده است.

بگذارند یک بار برای همیشه

خون تازه ام را نثار رگ چشمانت کنم

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
آنچنان با سرعتی گذشتی

که حتی فرصت یک نگاه را به من ندادی

می دانم

می بینی

اما برای من نیم رخت کفایت بودنت را نمی کند.

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

بر نمي گردي پيشم

 

اومدنت محاله

 

خبر برام آوردن

 

خيلي سرت شلوغه

 

 

 

دل كسي   رو نشكن

نذار سياه شه دنيا

حرفي ديگه ندارم

گلم خدا به همرات

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
یک

دو

سه

....

تو می دانی چند جمعه را در دوریت شمرده ام

آری خوب حسابش را داری

۵۳ جمعه

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
امروز بد جوری دلم برات تنگ شده بود

فقط اومد بگم:

من هستم

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
و باز غروب

بی تو

وتنها دلخوش به یاد تو

تو به من آموختی که در پس هر غروبی

طلوعی است

و من ااکنون مانده ام که چرا

طلوع نمی کنی

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
باشد سال نو    قرار نو

باید برای دوری از تو

و جبران ندیدنت

راهی جدید پیدا کنم

باشد

بازهم صبر را پیشه دل دردمند خود می سازم

شاید دوباره برگردی

اما حیفم می آید :

بهار را به تو تبریک نگویم

عیدت مبارک

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

چطوري دلت اومد منو ميون اين همه غم رهام كني و بري

چطور تصميم گرفتي دل نازك تر از شيشه مرابا سنگ فراقت بشكني و بري

چطور  جام زهر فراقم را تنهايي نوشيدي

چطور ، چطور؟؟؟؟؟

تو مي روي اما نه تنها

مطمئن باش هرجابري منم با توام

مگه مي توني به همين راحتي از من  دل بكني

نكنه فكر مي كني  رفتنت مشكلي را حل مي كنه

يا نمي دوني من هنوز كيم؟؟؟؟؟

اوني كه هرشب مهمان چشمانته

منم

اوني كه قرار نيست اسمش ازدفتر خاطراتت پاك بشه

منم

اوني كه تورا به هيچ هيچ عوض نمي كنه

منم

اوني كه مي ره چون تو مي خواي

منم

اوني كه تنها اتاق دلش رابه تو اجاره داده بود

منم

اوني كه از ياس هاي تو باغچه

آئينه اي براي ديدن تو ساخته بود

منم

اوني كه روزها يش گر رفت

گفت:‌رو باك نيست

وتنها آرزويش اين بود:

تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

منم

منم

منم

اما يادت نره:

يه آخر در انتظارمان است

كاري بكن ای عشق به سامان برسيم

چون مزرعه تشنه به باران برسيم

يا من برسم به يار يا يار به من

يا هردو بميريم و به پايان برسيم

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
مرا به تبریک خویش فرا خوانده ای

کاش کنارم بودی و می دیدی که دیگر لبانم نای تکلم در خود نمی بیند.

مگر می شود ۳۳۰ روز تو را ندید و باز حرف زد.

کاش کنارم بودی و در چشمان سبزگونم یک بار دیگر

همه سکوتم را می دیدی

حالا می فهمم بدون تو نمی توانم نفس بکشم.

حالا

حالا

حالا

دختر شمال شرقی

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
باشد من اینک به سالگرد از دست دادن تو می رسم

و تو از آن دور

دور دور

تنها شاید عصرهای زندگیت را بر ای تکان دادن دستی به من

دل خوش کرده ای

باشد

هرچند در شمال شرقی ترین نقطه دلم سکونت داری

اما بدان

هرگز برای برگشتن دیر نیست

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
غروب را تو به من نشان دادی
وقتی تمام خیسی چشمانت را نثار دستانم کردی

می دانم که هنوز هم هزار خاطره دارم

که تو را به دنبال خود کشم

می  دانم

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
همه خسته

نمی دانستم روزی خواهد آمد که حتی خیال هم برای من نامردی می کند

آنجا که دیگر تو را در خیال خود هم نمی توانم تصور کنم

چقدر سخت است

چقدر

نمی دانم تو اکنون در شمال شرق مرز آریایی ها چگونه با خیال خود کلنجار می روی

فقط از خدا می خواهم سالم باشی

همین

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
برگهای یکی یکی افتادند

                                 اما در هجوم سرد باد زندگی ام

                                                        بادی نتوانست نام تو را از دیوار دلم بزداید

                                                                                      همه رفتند

وتو ماندی

                           جالب است

                                                            همه رفتند

                          حتی من

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
گاهی می گفتی من و تو با هم فرق نداریم

گاهی فقط از فرق می گفتی

اما این را خوب دانستم که:

من و تو

تنها یک فرق با هم داریم

هیچ کداممان برای هم نبودیم

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
بهار را با تمام وجودم حس می کنم. اما این بهار تنها تفاوتی که با بهار پارسال من دارد

نبود تو

در کنار من است.

وای خدای من یعنی یک سال از رفتن تو گذشت. چه زود . چه زود

هنوز باور ندارم. فروردین پارسال هنوز به بودن در کنار تو خوش بودم اما ...... امروز

وباز حسرت بدون تو نفس کشیدن را دارم.

خدای من

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
من از تو اگر هیچ چیز دیگر نیاموخته باشم

این را به خوبی فرا گرفتم

ماندن  تنها برای بودن

و من هنوز طنین صدایت را گوش دلم حس می کنم

که:

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

پاک نیست

پاک نیست

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
تو حسابش را داری یا من به تو حساب پس دهم.

حساب روزهای بی تو بودن را . نگویم روز   که واژه درستی را انتخاب نکرده ام . پس به واقع می گویم شب.

درست 

  ۳۳۳ شب   

است که تو را سیر ندیده ام. باور می کنی

۳۳۳. و چه سخت بود شبهای بی تو بودن

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
خسته بودن گاهی امان آدم را می گیرد.

 امروز فرصتی دست داد تا خستگی چند ماهه را از تن رنجور خود به در کنم. هرچند جسمم کمی فرصت دراز کشیدن یافت اما روحم همچنان ملول است و چشم انتظار.

بیچاره به هیچ صراطی هم مستیم نمی شود. بارها به او گفته ام دل بکن.

اما کو گوش شنوا

کم کم دارم می خوابم.

شاید خواب تنها پناهگاه من باشد.

شاید.....

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
الان خیلی وقته که حتی  تو خودم جرئت سیر دیدن تو را در خیال هم نداده ام . می دانم بیش از اینها به چشمانت مدیونم. نه مدیون که بدهکارم.

خوب می دانم . گمان مبر دختر ساده آن روزها الان که بزرگتر شده  رسم زمونه را هم فراموش کرده. دیگه رفاقت حالیش نمی شه.

خیال نکن.  اومده بودم تا نمکت رو بخورم و نمکدونت را بشکنم.

نه

نه

باور کن...

می دونم آونقدر واست اهمیت و ارزش و از همه مهمتر     اعتبار     دارم که همه اش را باور می کنی . هنوز هم

تو

تنهاترین

زندگی منی

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
یه ولنتاین دیگه هم بدون تو گذشت. البته این دومین بدون توست.  خودت هم می دانی چه سخت گذشت اما به قول خدوت

گذشت

بله گذشت اما نه به راحتی  گ ذ ش ت

می دونی وقتی با روان نویس های تو می نویسم   هرگز فراموش نمی کنم......

به یاد ولنتاین دوسال پیش می افتم.....

می دونم از این شعر خوشت میاد:

کاری بکن ای عشق به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار    یا  یار به من

یا هردو بمیریم و به پایان برسیم.

يا هر دو بميريم و به پايان برســــــــــــــــيم

ولنتاین تو هم مبارک

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
همه منو رها کردن. چون هیچ کس منو درک نمی کرد. هیچ کس یه بار صادقانه ازم نپرسد چرا دیگه رنگ به چهره ندارم.

هیچ کس سرم را به دامن نگرفت تامن گریه هام رو فقط ارزانی اون کنم.

هیچ کس

و تنها کسی که هنوز هم می دانم لیاقت شنیدن صدای بغض گرفته منو داره   اونه

اون

اون

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

كاش مي دانستي                                                              

چشم هايم ز شكوفايي عشق تو فقط مي خواند

كاش مي دانستي                                                      

عشق من معجزه نيست      

                   عشق من رنگ حقيقت دارد       

                                 اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي                                                     

              پسری هست كه احساس تو را مي فهمد                

                    پسری از تب عشق تو دلش مي گيرد         

                              پسری از غمت امشب به خدا مي ميرد        

    كاش مي دانستي تو فقط مال مني                                    

                تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني                        

                             شب من با تو سحر خواهد شد                     

                                      تو نمي داني من

                                     چه قدر عشق تو را مي خواهم

          تو صدا كن من را 

              تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم          

       تو بخوان تا همه احساس شوم

             كاش مي دانستي                                                                 

              شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است       

                      به سرم داد بزن                                     

                       تا بدانم كه حق                                                           

 تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

                   باز هم اين همه عشق                                                   

       اين همه عشق براي دل تو ناچيز است                              

  آسمان را به زمين وصل كنم؟

  يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم         

          به خدا تو نباشي

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت