|

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست
دروصل هم زعشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي كه ببيني مي كشم
روزهايي زيادي است تو رانديده ام
در اين فكرم كه شايد از دستم ناراحت باشي
روزها در حال گذزا ست
و آنچه انتظار سردش را مي كشيديم در راه است
يعني جدايي
![]()
سخت است هم را نديدن
بر اي ماكه معتاد به نگاه هم شده بوديم واقعا سخت وجانكاه است هم را نديدن
خدايا ما را به هم برسان
حتي براي يك بار ديگر
درهر كجاي اين آسمان آبي كه هستي نيلوفري باشي
بر من خرده گرفته اند که آرام می نویسم. زیاد زمان را در خاطراتم مصرف نمی کنم. بر من عیب گرفته اند که گاه از واقعیت تا خیال . مرزی برای خود نمی شناسم.
سوالی دارم:
اگر شما به جای من بودید در این عصر خشکسالی نوغنچه های عشق و محبت باز هم حاضر بودید شفاف بنویسید. استعاره . کنایه تمثیل و...... شاید تنهاوسیله من برای بیان خاطراتم باشد.

اما بعد ....
خدای مهربان خاطرات من . مثل همیشه منو مورد لطف خودش قرار داد. خیلی طول نکشید تا من خود را کنار او احساس کردم.
هرچند این کنار او بودن گاه کیلومترها مکان را اشغال مرده بود اما دل هایمان سخت به هم نزدیک شده بودند.
دیگر نگاه مان برای هم غریبه نبود و همین خودش برای من کلی لذت داشت. شب اول آشنایی چشمهایمان را هرگز فراموش نخواهم کرد.
آن شب چشم هایم تا صبح نخوابید و بعدها فهیمدم که او نیز تا صبح نخوابیده است.
ادامه دارد..................
دیگر خیلی از او دور شده ام.
خیلی
اما باز هنوز امید دیدارش مرا سر ذوق می آورد.
نوشتم که کارمان به آشنایی کشید. حالا هر دو می دانستیم که چشمهایمان به هم گره خورد ه اند اما باز در این میان من تشنه تر از او بودم و او صبور تر.
نمی دانم شاید تجربه بیشتری از من داشت و یا .....
ادامه دارد......
وقتی هنوز به پوستر قاب گرفته اتاقم نگاه می کنم که چه رمانتیک روی آن نقش بسته بود:
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن را ندارد
به صداقت این جمله بیش از پیش پی می برم.
من به چشمانم اموختم که تنها او ارزش دیدن را دارد. مگر می شود ماهی بدون آب و انسان بدون اکسیژن زنده بماند.
اگر می تواند ..... من هم بدون او می توانستم زنده بمانم.
جالب است هنوز پس از گذشت سالها به اندازه سر سوزنی تغییر عقیده نداده ام. اینکه چه چیز در درون او بود که همچون مغناطیسی براده های آهن دلم را به خود جذب می کرد........ بماند
بماند که خودم هم نفهیدم.
فقط این را فهیمدم
او ارزش ماندن را دارد.....
ادامه دارد.
فقط به خاطر او
و حالا مانده بودم تا چه جوری حسم را به او هم بگویم. برای انتقال حسم روزی هزار نقشه می کشیدم. هزار نقشه ریز و درشت. وحشتناک مانده بودم در این که چگونه او را متوجه این امر کنم که من با او زند ه ام.
تا ان روز رمان های عشقی زیادی را خوانده بودم. اما هرگز باروم نمی شد که گاهی انسان در عین دوست داشتم یکی ُ مجبور است سکوت کند.
سکوت کند تا نگاهش همه حرفهای دلش را بزند.
اما او زرنگ تر این حرفهای بود. او حس ششمی داشت که من تا آن روز تجربه نکرده بودم. برای همین خیلی زود خودش فهمید که من تشنه نگاه او هستم.
و از آن روز
نگاهش را به من قرض داد......
ادامه دارد......
من آن روزها به جنون دیدن گرفتار شده بودم. مرضی که هیچ علاجی جز دیدن او نداشت. مگر می شود آدم چشمهایش دیوانه شوندو بعد راحت بخوابند.
همه اينها درست تا لحظات نديدن او ادامه داشت. وقتي او را مي ديدم انگار ، آرام ترين لحظات زندگيم را با او تجربه مي كردم.
آرامش واقعي را من در پس چهره او ديده بودم. هر چند اوايل نگاهمان چندان با هم گره نمي خورد اما انرژي و حس زيباي چشمان او ، انقدر برايم ارزشمند بود كه تا ساعت ها گرمايآن را در خود حس كنم.
نمي دانم شايد كساني كه اين خاطرات را دنبال مي كنند ، با خود گمان كنند ، همه اينها غلو باشد و يا بگويند مگر مي شود يك چشم ايفدر انسان را ديوانه خود كند.
من به همه حق مي دهم. زيرا هنوز هم معتقدم كه عشق
رسيدني است
نه تعريف شدني
ادامه دارد..............
گاهي خود ار را از او دور دور مي ديدم و گاهي آنچنان نزديك كه تمام نذرهايم را ادا شده مي ديدم. هنوز نتوانسته ام براي اين سوالم جوابي بيايم.
در او چه بود كه مرا به دنبال خود مي كشيد؟؟؟؟
گفتم ، چشمهايش را مي خواستم ، تنها خواسته من از خدا در ان روزهاي پر اضطراب ، ديدن چشمهايش آنهم سير سير بود.
اما بازهم مثل هميشه خدا مرا فراموش نمي كرد .باز هم مثل هميشه نذرهايم ادا شدندو خيلي زودتر از آنچه تصورش مي كردم ، من صاحب چشمهايش شدم.
چشمهايي كه هنوز بعد از گذشت سالها ، برقش مرا از خواب نازم مي پراند.......
ادامه دارد..........................
روزهای شد ه بوده چشمان فریبای تو . خونه که می اومدم دلم خوش بود به اتاقی که تنها خلوتگه من برای گریه های بی قرار من بود.
اون روزا فقط از خدا یه چیز می خواستم و اون سیر دیدن تو . انگار این آرزو اونقدر واسم محال بود که اگه یه روزی اتفاق می افتاد هرگز نمی دونستم چه جوری باید باهاش برخورد کنم.
دیوانه وار تو چهار گوشه اتاقم به دنبال چشمان تو می گشتم. انگار همیشه با من بودی . حتی در خلوت من که تا انروز هیچ کس جز خودم حق ورود به آن را نداشت......
روزهایم به سختی می گذشت و می دانستم تو فارغ از این التهاب بودی. چون نمی توانستم ان را به تو بگویم ..
ادامه دارد.
تو خود به من آموختی هر نگاهی روزی در جایی به نگاهی گره خواهد خورد. و آن صبح شنبه میعاد گره خوردن چشمهای من و تو با هم در حجم سرد آن مکان بود.
نوشتم نگاه زاده علاقه است. خودت هم می دانی هنوز به تو علاقه دارم. بگذار صادقانه خاطراتم را برایت بنویسم. هرچند بارها به من آموختی . کفتارهای حریم عشق و عاشقی رهایمان نخواهند کرد.
و باز نگاه تو . چرا من نمی توانم از آن دل بکنم. چرا
چرا هیچ وقت جوابی برای آن یدا نکرده ام و حتی تو نیز نتوانستی جوابی به من بدهی
چرا
چرا