تبليغاتX
دختر شمال شرقـــــــــــی

nazedel

دختر شمال شرقی

nazedel

http://nazedel.blogfa.com

دختر شمال شرقـــــــــــی

دختر شمال شرقـــــــــــی

دختر شمال شرقـــــــــــی

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست

دختر شمال شرقـــــــــــی

 

پيام مدير


روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست

امكانات وبلاگ

دروصل هم زعشق تو اي گل در آتشم

عاشق نمي شوي كه ببيني مي كشم

روزهايي زيادي است تو رانديده ام

در اين فكرم كه شايد از دستم ناراحت باشي

روزها در حال گذزا ست

و آنچه انتظار سردش را مي كشيديم در راه است

يعني جدايي

 

نگاهم بر دراست شايد بيايي

سخت است هم را نديدن

 

بر اي ماكه معتاد به نگاه هم شده بوديم واقعا سخت وجانكاه است هم را نديدن

خدايا ما را به هم برسان

حتي براي يك بار ديگر

درهر كجاي اين آسمان آبي كه هستي نيلوفري باشي

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

بر من خرده گرفته اند که آرام می نویسم. زیاد زمان را در خاطراتم مصرف نمی کنم. بر من عیب گرفته اند که گاه از واقعیت تا خیال  . مرزی برای خود نمی شناسم.

سوالی دارم:

اگر شما به جای من بودید  در این عصر خشکسالی  نوغنچه های عشق و محبت  باز هم حاضر بودید  شفاف بنویسید.  استعاره . کنایه    تمثیل و...... شاید تنهاوسیله من برای بیان خاطراتم باشد.

اما بعد ....

خدای مهربان خاطرات من  . مثل همیشه  منو مورد لطف خودش قرار داد. خیلی طول نکشید تا من خود را کنار او احساس کردم.

هرچند این کنار او بودن  گاه  کیلومترها  مکان را اشغال مرده بود اما  دل هایمان سخت به هم نزدیک شده بودند.

دیگر نگاه مان برای هم غریبه نبود  و همین خودش برای من کلی لذت داشت. شب اول آشنایی چشمهایمان را هرگز فراموش نخواهم کرد.

آن شب چشم هایم تا صبح نخوابید  و بعدها فهیمدم که او نیز  تا صبح نخوابیده است.

ادامه دارد..................

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
هنوز خستگی آن روزها از تنم به در نرفته است . هنوز هم گاهی صبح که می شود به امید دیدن او چشمهایم را می گشایم .  هرچند می دانم

دیگر خیلی از او دور شده ام.

خیلی

اما باز هنوز امید دیدارش مرا سر ذوق می آورد.

نوشتم که کارمان به آشنایی کشید. حالا هر دو می دانستیم که چشمهایمان  به هم گره خورد ه اند اما  باز در این میان من  تشنه تر از او بودم و او صبور تر.

نمی دانم شاید تجربه بیشتری از من داشت و یا .....

ادامه دارد......

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
از سایت دانشگاه می نویسم.

 

وقتی هنوز به پوستر قاب گرفته اتاقم نگاه می کنم که چه رمانتیک روی آن نقش بسته بود:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن را ندارد

به صداقت این جمله بیش از پیش پی می برم.

من به چشمانم اموختم که تنها  او   ارزش دیدن را دارد. مگر می شود ماهی بدون آب و انسان بدون اکسیژن زنده بماند.

اگر می تواند ..... من هم بدون او می توانستم زنده بمانم.

جالب است هنوز پس از گذشت سالها   به اندازه سر سوزنی  تغییر عقیده نداده ام. اینکه چه چیز در درون او بود که همچون مغناطیسی  براده های آهن دلم را به خود جذب می کرد........ بماند

بماند که  خودم هم نفهیدم.

فقط این را فهیمدم

او ارزش ماندن را دارد.....

ادامه دارد.

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
من همه سختی را فقط به خاطر اوتحمل می کردم.

فقط به خاطر او

و حالا مانده بودم تا چه جوری  حسم را به او هم بگویم. برای انتقال حسم روزی  هزار نقشه می کشیدم. هزار نقشه  ریز و درشت. وحشتناک مانده بودم در این که چگونه او را متوجه این امر کنم که من با او زند ه ام.

تا ان روز رمان های عشقی زیادی را خوانده بودم. اما هرگز باروم نمی شد که گاهی انسان در عین دوست داشتم یکی ُ مجبور است  سکوت کند.

سکوت کند تا نگاهش همه حرفهای دلش را بزند.

اما او زرنگ تر این حرفهای بود. او حس ششمی داشت که من تا آن روز تجربه نکرده بودم. برای همین خیلی زود خودش فهمید که من تشنه نگاه او هستم.

و از آن روز

نگاهش را به من قرض داد......

ادامه دارد......

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
شاید هر نوع جنون دیده باشید اما جنون دیدن خود حکایت دیگری دارد.

من آن روزها به جنون دیدن گرفتار شده بودم. مرضی که هیچ علاجی جز دیدن او نداشت. مگر می شود آدم چشمهایش دیوانه شوندو  بعد راحت بخوابند.

همه اينها درست تا لحظات نديدن او ادامه داشت. وقتي او را مي ديدم انگار ، آرام ترين لحظات زندگيم را با او تجربه مي كردم.

آرامش واقعي را من در پس چهره او ديده بودم. هر چند اوايل نگاهمان چندان با هم گره نمي خورد اما انرژي و حس زيباي چشمان او ، انقدر برايم ارزشمند بود كه تا ساعت ها گرماي‌آن را در خود حس كنم.

نمي دانم شايد كساني كه اين خاطرات را دنبال مي كنند ، با خود گمان كنند ، همه اينها غلو باشد و يا بگويند مگر مي شود يك چشم ايفدر انسان را ديوانه خود كند.

من به همه حق مي دهم. زيرا هنوز هم معتقدم كه عشق

رسيدني است

نه تعريف شدني

ادامه دارد..............

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
روزگارم بد نبود .نمي گويم عالي كه دروغ است اما چون هنوز اميد به ديدنش داشتم ، پس نفس مي كشيدم.

گاهي خود ار را از او دور دور مي ديدم  و گاهي آنچنان نزديك كه تمام نذرهايم را ادا شده مي ديدم. هنوز نتوانسته ام براي اين سوالم جوابي بيايم.

در او چه بود كه مرا به دنبال خود مي كشيد؟؟؟؟

گفتم ، چشمهايش را مي خواستم ، تنها خواسته من از خدا در ان روزهاي پر اضطراب ، ديدن چشمهايش آنهم سير سير بود.

اما بازهم مثل هميشه خدا مرا فراموش نمي كرد .باز هم مثل هميشه نذرهايم ادا شدندو خيلي زودتر از آنچه تصورش مي كردم ، من صاحب چشمهايش شدم.

چشمهايي كه هنوز بعد از گذشت سالها ، برقش مرا از خواب نازم مي پراند.......

                                                            ادامه دارد..........................

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
روزهای اول حتی نگاه هم برای من سخت ترین کار بود. هنوز هم بعد از گذشت سالها  مطمئنم که اگر باز دوباره تو را ببینم. سخت ترین کارم نگاه در چشمان پر معنای توست. روزهای اول حتی نمی توانستم تا عمق نگاهت را ببینم . این را خودت هم می دانی چون آنقدر برایت گفته ام که فکر کنم تا زنده ای فراموش نخواهی کرد.

روزهای شد ه بوده چشمان فریبای تو . خونه که می اومدم دلم خوش بود به اتاقی که تنها خلوتگه من برای گریه های بی قرار من بود.

اون روزا فقط از خدا یه چیز می خواستم و اون سیر دیدن تو . انگار این آرزو اونقدر واسم محال بود که اگه یه  روزی اتفاق می افتاد هرگز نمی دونستم چه جوری باید باهاش برخورد کنم.

دیوانه وار تو چهار گوشه اتاقم به دنبال چشمان تو می گشتم. انگار همیشه با من بودی . حتی در خلوت من که تا انروز هیچ کس جز خودم حق ورود به آن را نداشت......

روزهایم به سختی می گذشت و می دانستم تو فارغ از این التهاب بودی. چون نمی توانستم ان را به تو بگویم ..

ادامه دارد.

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
درست است که سالها از اولین گره نگاه من به تو گذشته است اما باور کن هرگز اولین نگاهت را فراموش نخواهم کرد.

تو خود به من آموختی هر نگاهی روزی در جایی به نگاهی گره خواهد خورد. و آن صبح شنبه  میعاد گره خوردن چشمهای من و تو با هم در حجم سرد آن مکان بود.

نوشتم  نگاه زاده علاقه است. خودت هم می دانی هنوز به تو علاقه دارم. بگذار صادقانه خاطراتم را برایت بنویسم. هرچند بارها به من آموختی . کفتارهای حریم عشق و عاشقی رهایمان نخواهند کرد.

و باز نگاه تو  . چرا من نمی توانم از آن دل بکنم. چرا

چرا هیچ وقت جوابی برای آن یدا نکرده ام و حتی تو نیز نتوانستی جوابی به من بدهی

چرا

چرا

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت