تبليغاتX
دختر شمال شرقـــــــــــی

nazedel

دختر شمال شرقی

nazedel

http://nazedel.blogfa.com

دختر شمال شرقـــــــــــی

دختر شمال شرقـــــــــــی

دختر شمال شرقـــــــــــی

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست

دختر شمال شرقـــــــــــی

 

پيام مدير


روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست

امكانات وبلاگ
.

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
در شب آرزوها تنها یک آرزو برایم مانده بود تا دوباره مثل همیشه تکرار در تکرار از خدا بخواهم

ماندن تو برهمان عهد پیشین

 

نمی دانم تو در شمال شرقی زندگی من

چه آرزویی کردی ؟؟؟؟

کاش کنارت بودم

اما نه

می دانم اگر کنارت بودم

دیگر آرزویی نداشتی

باور کن

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای

غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و
از بی وفایی یار صحبت کرد. و این که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و
پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.شاگرد گفت که سالها ی متمادی عشق دختر را در
قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگراو احساس می کند باید برای
همیشه با عشق خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:( اما عشق تو به دخترک چه ربطی دارد؟)
شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور هیجان هم در وجود من نبود؟)

شیوانا با لبخند گفت: چه کسی گفته است.تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل
آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.این ربطی به دخترک ندارد.هرکس
دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک
برود! این عشق به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در
دستت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد.دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام
داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور
و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی)

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
گفتی که ماندن من برات خواب و خیال شده

کابوس شده

عذابت می ده

می خوای مثل روزای بی قیدی خودت

راحت تا لنگ ظهر روی تشک بی قید و بندی خودت دراز بکشی

اما مگه می شه

قول می دم

کمتر مزاحمت بشم

می دونم ....... سخته

اما ممکنه

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
برای دیدن تو

باز هم مثل همیشه

یک فنجان چای و یک پیش دستی  بیسکوبیت

چقدر مدام به من زل می زنی

رهایم کن

گفتم برای دیدن تو

نه برای انتقام از تو

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
خورشید یعنی شروع

شروع یک روز در امتداد صبح

و

بازبشر خاکی همچنان مبهوت

گذرای عمر

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
حرمت انسانها  به میزان حریم نگاهشان بسته است.

این اولین  شرط برای آغاز بود.

آری من :

تو را نه برای شراکت که برای نفس کشیدن برگزیده ام .

تو را نه برای با هم بودن که برای برای هم بودن انتخاب کرده ام

 هنوز هم می دانم :  وقتی می نویسم تنها وتنها تو

راز جملات مبهم مرا درک می کنی . ایمان دارم که جمله ای خطا نگفته ام.

اصلا هم برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند. اصلا

همین که تو را در آرامش می یابم

برایم بالاترین

آرامش است

بدرود

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
همه در اشتباهند اما یقین دارم اگر چشمانت هنوز مهمان نوشته های من است

تنها وتنها تو حرف حرف دل نوشته هایم را می فهمی.

چقدر قد عقل بعضی ها کوتاه است که گمان می کنند

من تو را برای خود می خواهم

افسوس

افسوس که نمی دانند قرارمان هرگز این نبوده است.

من تورا برای خودت می خواهم

واین جمله مبهم را تنها وتنها دختر شمال شرقی می فهمد

ونه هیچ کس دیگر

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
سلام

امروز یکسال و سه ماه و چهار روزه  که نمی دونم

بگم قهری

بگم  روت نمی شه

بگم بی خیالم شدی

 بگم  ازم سیر شدی

بگم به قول خودم تاریخ مصرفم تموم شده

بگم دوسم نداری

بگم.....بگم.....بگم

اما خودت خوب می دونی که اگه تو به فرض هم حرفای بالا رو بزنی

من نمی گم

هرگز

نمی دونم .ام یادت باشه  تا تو بازنگردی می نویسم

مطمئن باش

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت  
 
تو را چگونه از خود راندم

نمی دانم

اکنون که فاصله میان من و تو

به اندازه وسعت یک سکوت تلخ

و به حجم یک فریاد سیاه است

قدر تو را می دانم

 

+ | نوشته شده توسط دختر شمال شرقی در و ساعت