|

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست
هنوز هر روز کوچ ایل یاد تو را
به نظاره نشسته ام
هنوز وقتی که صبح باصدای خوش طبیعت از خواب بلند می شوم
اولین واژه لبان خشکیده من
تو هستی
خواسته ام از او
که تا اخر این همه درد را
فقط به خاطر راحتی تو
پاسداری نمایم.
چه می کنم
با خودم
با دلم
با تو
وبا دلت
می دانم هنوز هم دل خوش به نوشتن هستی
اما تاکجا؟؟
تا کی؟؟
می ترسم
به قول خودت دچار ترس مقدس شده ام
از این می ترسم که حرفهای دلت تمام شود
و فراق تمام نشود.
برای باور تو
هنوز میان من وتو
فاصله است
وبرای رسیدن به تو
فاصله ای است به اندازه
یک عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
گریه کردم و نوشتم
نازنینم یا تو یا من
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو به خنده ای نوشتی
هم نفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من ازهمه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نگردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستام سرد سردم
باید تمام جغرافیای دلم را زیر پا بگذارم.
تو تنها ستاره قطبی من نبودی
بلکه برای من همچون مغناطیسی بودی که بدون آن
حتی ستاره قطبی هم کشش ندارد
آری
کشش ندارد.
حتی خودت هم می دانی
زیرا دیگر دختر شمال شرقی بودن برایم افتخار نیست
در جغرافیای زندگیم وقتی
تو ستاره قطبی نباشی
چگونه شمال شرقی را پیدا کنم
دویدن به دنبال ایل را بهانه کرده است.
بگذارند یک بار برای همیشه
خون تازه ام را نثار رگ چشمانت کنم