|

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست
امروز فرصتی دست داد تا خستگی چند ماهه را از تن رنجور خود به در کنم. هرچند جسمم کمی فرصت دراز کشیدن یافت اما روحم همچنان ملول است و چشم انتظار.
بیچاره به هیچ صراطی هم مستیم نمی شود. بارها به او گفته ام دل بکن.
اما کو گوش شنوا
کم کم دارم می خوابم.
شاید خواب تنها پناهگاه من باشد.
شاید.....
خوب می دانم . گمان مبر دختر ساده آن روزها الان که بزرگتر شده رسم زمونه را هم فراموش کرده. دیگه رفاقت حالیش نمی شه.
خیال نکن. اومده بودم تا نمکت رو بخورم و نمکدونت را بشکنم.
نه
نه
باور کن...
می دونم آونقدر واست اهمیت و ارزش و از همه مهمتر اعتبار دارم که همه اش را باور می کنی . هنوز هم
تو
تنهاترین
زندگی منی
گذشت
بله گذشت اما نه به راحتی گ ذ ش ت
می دونی وقتی با روان نویس های تو می نویسم هرگز فراموش نمی کنم......
به یاد ولنتاین دوسال پیش می افتم.....
می دونم از این شعر خوشت میاد:
کاری بکن ای عشق به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هردو بمیریم و به پایان برسیم.

ولنتاین تو هم مبارک
هیچ کس سرم را به دامن نگرفت تامن گریه هام رو فقط ارزانی اون کنم.
هیچ کس
و تنها کسی که هنوز هم می دانم لیاقت شنیدن صدای بغض گرفته منو داره اونه
اون
اون
بر من خرده گرفته اند که آرام می نویسم. زیاد زمان را در خاطراتم مصرف نمی کنم. بر من عیب گرفته اند که گاه از واقعیت تا خیال . مرزی برای خود نمی شناسم.
سوالی دارم:
اگر شما به جای من بودید در این عصر خشکسالی نوغنچه های عشق و محبت باز هم حاضر بودید شفاف بنویسید. استعاره . کنایه تمثیل و...... شاید تنهاوسیله من برای بیان خاطراتم باشد.

اما بعد ....
خدای مهربان خاطرات من . مثل همیشه منو مورد لطف خودش قرار داد. خیلی طول نکشید تا من خود را کنار او احساس کردم.
هرچند این کنار او بودن گاه کیلومترها مکان را اشغال مرده بود اما دل هایمان سخت به هم نزدیک شده بودند.
دیگر نگاه مان برای هم غریبه نبود و همین خودش برای من کلی لذت داشت. شب اول آشنایی چشمهایمان را هرگز فراموش نخواهم کرد.
آن شب چشم هایم تا صبح نخوابید و بعدها فهیمدم که او نیز تا صبح نخوابیده است.
ادامه دارد..................
دیگر خیلی از او دور شده ام.
خیلی
اما باز هنوز امید دیدارش مرا سر ذوق می آورد.
نوشتم که کارمان به آشنایی کشید. حالا هر دو می دانستیم که چشمهایمان به هم گره خورد ه اند اما باز در این میان من تشنه تر از او بودم و او صبور تر.
نمی دانم شاید تجربه بیشتری از من داشت و یا .....
ادامه دارد......
وقتی هنوز به پوستر قاب گرفته اتاقم نگاه می کنم که چه رمانتیک روی آن نقش بسته بود:
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن را ندارد
به صداقت این جمله بیش از پیش پی می برم.
من به چشمانم اموختم که تنها او ارزش دیدن را دارد. مگر می شود ماهی بدون آب و انسان بدون اکسیژن زنده بماند.
اگر می تواند ..... من هم بدون او می توانستم زنده بمانم.
جالب است هنوز پس از گذشت سالها به اندازه سر سوزنی تغییر عقیده نداده ام. اینکه چه چیز در درون او بود که همچون مغناطیسی براده های آهن دلم را به خود جذب می کرد........ بماند
بماند که خودم هم نفهیدم.
فقط این را فهیمدم
او ارزش ماندن را دارد.....
ادامه دارد.
فقط به خاطر او
و حالا مانده بودم تا چه جوری حسم را به او هم بگویم. برای انتقال حسم روزی هزار نقشه می کشیدم. هزار نقشه ریز و درشت. وحشتناک مانده بودم در این که چگونه او را متوجه این امر کنم که من با او زند ه ام.
تا ان روز رمان های عشقی زیادی را خوانده بودم. اما هرگز باروم نمی شد که گاهی انسان در عین دوست داشتم یکی ُ مجبور است سکوت کند.
سکوت کند تا نگاهش همه حرفهای دلش را بزند.
اما او زرنگ تر این حرفهای بود. او حس ششمی داشت که من تا آن روز تجربه نکرده بودم. برای همین خیلی زود خودش فهمید که من تشنه نگاه او هستم.
و از آن روز
نگاهش را به من قرض داد......
ادامه دارد......
كاش مي دانستي
چشم هايم ز شكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
پسری هست كه احساس تو را مي فهمد
پسری از تب عشق تو دلش مي گيرد
پسری از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حق
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
من آن روزها به جنون دیدن گرفتار شده بودم. مرضی که هیچ علاجی جز دیدن او نداشت. مگر می شود آدم چشمهایش دیوانه شوندو بعد راحت بخوابند.
همه اينها درست تا لحظات نديدن او ادامه داشت. وقتي او را مي ديدم انگار ، آرام ترين لحظات زندگيم را با او تجربه مي كردم.
آرامش واقعي را من در پس چهره او ديده بودم. هر چند اوايل نگاهمان چندان با هم گره نمي خورد اما انرژي و حس زيباي چشمان او ، انقدر برايم ارزشمند بود كه تا ساعت ها گرمايآن را در خود حس كنم.
نمي دانم شايد كساني كه اين خاطرات را دنبال مي كنند ، با خود گمان كنند ، همه اينها غلو باشد و يا بگويند مگر مي شود يك چشم ايفدر انسان را ديوانه خود كند.
من به همه حق مي دهم. زيرا هنوز هم معتقدم كه عشق
رسيدني است
نه تعريف شدني
ادامه دارد..............
گاهي خود ار را از او دور دور مي ديدم و گاهي آنچنان نزديك كه تمام نذرهايم را ادا شده مي ديدم. هنوز نتوانسته ام براي اين سوالم جوابي بيايم.
در او چه بود كه مرا به دنبال خود مي كشيد؟؟؟؟
گفتم ، چشمهايش را مي خواستم ، تنها خواسته من از خدا در ان روزهاي پر اضطراب ، ديدن چشمهايش آنهم سير سير بود.
اما بازهم مثل هميشه خدا مرا فراموش نمي كرد .باز هم مثل هميشه نذرهايم ادا شدندو خيلي زودتر از آنچه تصورش مي كردم ، من صاحب چشمهايش شدم.
چشمهايي كه هنوز بعد از گذشت سالها ، برقش مرا از خواب نازم مي پراند.......
ادامه دارد..........................
روزهای شد ه بوده چشمان فریبای تو . خونه که می اومدم دلم خوش بود به اتاقی که تنها خلوتگه من برای گریه های بی قرار من بود.
اون روزا فقط از خدا یه چیز می خواستم و اون سیر دیدن تو . انگار این آرزو اونقدر واسم محال بود که اگه یه روزی اتفاق می افتاد هرگز نمی دونستم چه جوری باید باهاش برخورد کنم.
دیوانه وار تو چهار گوشه اتاقم به دنبال چشمان تو می گشتم. انگار همیشه با من بودی . حتی در خلوت من که تا انروز هیچ کس جز خودم حق ورود به آن را نداشت......
روزهایم به سختی می گذشت و می دانستم تو فارغ از این التهاب بودی. چون نمی توانستم ان را به تو بگویم ..
ادامه دارد.
تو خود به من آموختی هر نگاهی روزی در جایی به نگاهی گره خواهد خورد. و آن صبح شنبه میعاد گره خوردن چشمهای من و تو با هم در حجم سرد آن مکان بود.
نوشتم نگاه زاده علاقه است. خودت هم می دانی هنوز به تو علاقه دارم. بگذار صادقانه خاطراتم را برایت بنویسم. هرچند بارها به من آموختی . کفتارهای حریم عشق و عاشقی رهایمان نخواهند کرد.
و باز نگاه تو . چرا من نمی توانم از آن دل بکنم. چرا
چرا هیچ وقت جوابی برای آن یدا نکرده ام و حتی تو نیز نتوانستی جوابی به من بدهی
چرا
چرا
نگاه زاده علاقه است
وقتی به گذشته نگاه می کنم . انگار این شعر مال من و توست
کاش هرگز چشم نداشتم و تورا نمی دیدم
کاش هرگز از تلاقی نگاه من و تو در ان کلاس سرد و خموش
علاقه متولد نمی شد
کاش
کاش
و من امروز این چنین . حسرت خور آن ایام نمی شدم
کاش
گوش هایت را نزدیک تر بیاور
تو هیچ گاه حتی صدای مرا از کنار لب هایم هم نشنیدی
روزی تمام حرفهایم را در این صفحه مجازی خواهم نوشت
تا دیگران هم فرصت گریه کردن پیدا کنند
یکبار برای همیشه
خود را از درد خاطرات با تو بودن رهایی خواهم بخشید.
یک بار
برای همیشه
آخه این دو نوع غذا واسه من خیلی خاطره دارن
خیلی
بفرما