|

روزها گر رفت
گو رو
باک نیست
تو بمان
ای آنکه چون تو
پاک نیست
پاک نیست
پاک نیست
این وبلاگ واگذار می شود.![]()
به علت تغییر آرمانی در زندگی شخصی و جدایی از دنیای مجازی و ورود به دنیای واقعی پسورد این وبلاگ واگذار می شود.
به بالاترین پیشنهاد در بخش نظرات.
لطفا ایمیل خود را وارد نمائید.
خدا حافظ دنیای مجازی دو ساله من
تنها عیب من
نوشتن از خودم در فضایی اکنده از هرزچشمانی است که تاب دیدن مرا ندارند.
من می نویسم
چون هستم.
از دوستانم توقع دارم مرا درک کنند.....
همین
نه ماه افسانه . نه مهر جادو کرد
نفرین بر سفر که هرچه کرد اوکرد
و تو اکنون تنها مسافر وادی خاموشی ومن هنوز سرگردان انتظار آمدن تو
کجا تو را بجویم
به چه مرا دعوت می کنی
آخر به چه زبان به تو بگویم
تو گمشده من نیستی
باور کن
آه از نهاد من بر نمی آید
حنجره ام دیگر برای فریادی تلخ
یاری نمی کند
من می روم تا در انتهای جاده تنهایی خود
بار دیگر
نبودنم را فریاد کنم
و تو همچنان در هیاهوی سکوت شرم آور خود
گیجی
بدرود
من می نویسم
پس هستم
اما تو چه می نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و چرا هرگز به حرف دلت اجازه خروج از ظلمت کده درونت را نمی دهی
هنرت چیست
سکوت
نگاه
لبخند
گریه
فرار
دلشوره
.............
چه می باشد
برای آخرین بار صداقت فراموش شده ات را برای جاری ساخت حرف دلت
به پای من بریز
منتظرم
تو نبودی
همه تن چشم شدم.....
اما من سالهاست که از کوچه خیال تو می گذرم
وتو تنها به دنبال سایه من میگردی
تا دلش رو به پنجره فولاد آقا گره بزنه
یکی میره
تا از شراب ناب سقاخانه سبز پوش هشتم
بنوشه
اما:
خیلی حرف مونده که باید بگه
بعد بره
هزار بهانه می آورند
تو حتی برای رفتن خود
دلیل هم نیاوردی

چرا مرا رها نمی سازی تا دیگر افسانه ای برای داستانهای شبهای بی قراریت نباشم
بارها گفته ام
عشق را نمی توان گدایی کرد
و تو هنوز
سر کوچه آمدن من
كاسه سرد گدايي به دست
به انتظار نشسته اي
آرام و بي صدا
اما پرهياهو
من از این فاصله ی فاصله ها دلگیرم بی تو این جا چه غریبانه شبی می میرم
دل من با همه ی آدمکانی که به دنبال تواند قهر می گردد و من با خود خود درگیرم
دیرسالیست که می خواهم از این جا بروم ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم
مثل این است که من با همه ی هق هق خود روی سجاده ی احساس تو جان می گیرم